به سوی امت واحده

        ساختارهای استعمار ساخته:

            قدرتهای استعماری دریافته بودند که اکثریت توده های مسلمان برای همیشه تن به اطاعت از کفر نخواهند داد. آنها از این امر آگاه بودند که فرهنگ سیاسی مسلمین هرچند به انحطاط رفته اما در اعماق اسلام ریشه دارد و عمق آن بیش از آنست که بتوانند آنرا نابود سازند، لذا می بایست راهی برای دوری از آن بیندیشند.

            راه چاره این بود که جامعه سنتی در غفلت و رخوت نگاه داشته شود و در عین حال یک رشته نهادهای جایگزین که بدست نخبگان تربیت شده استعمار اداره می شود،‌ایجاد گردد. قدرت واقعی در دست ارگانهای سرکوبگر حکومت متمرکز بود. سازمانهای تازه ای وارد صحنه شد از قبیل شرکت ها، اتحادیه های کارگری، سندیکاهای صاحبان حرفه های مختلف،‌و بالاتر از همه احزاب سیاسی.

            اساس و ماهیت ساختاری این سازمانها متفاوت از نهادهای جامعه سنتی مسلمانان بود. ساختارهای بوروکراتیک جایگزین ساختارهای سنتی شد و طبعاً‌تنها کسانی می توانستند در این سازمانها و نهادها مشغول به کار شوند که مبادی بینش و نگرش آنها با مبانی سازنده این نهادهای استعماری یکسان و هماهنگ بوده باشد. یعنی تنها یک مسلمان بوروکرات می توانست در این نهادهای بوروکراتیک دوام آورد؛ مسلمانی که دین و تمام آرمانها و انگیزه های دینی خود را در پشت درب دفتر کارش می گذارد و با شخصیتی جدید در محیط اداره و کار وارد می شود. شخصیتی خشک و خالی از هرگونه احساسات و عواطف دینی. یک مسلمان بوروکرات تنها در برابر مقام مافوق اداری خود پاسخگوست و نه شخصیت های زیر دست و نه حتی خدا. افق دید و آرمانهایش محدود به دفتر کارش است و اصولاً‌ آرمانخواهی و هرگونه روحیه انقلابی و اصلاحی در او مرده است و همواره خواستار حفظ وضع موجود است.

 استعمار با حوصله و ظرافت تمام سالها بر روی تربیت این طبقه از رهبران و نخبگان مسلمان وقت و هزینه گذاشت تا پس از آنکه مجبور به ترک ظاهری این کشورها شود این طبقه حامی و حافظ منافع استعمار و نظام ها و ساختارهای ساخت استعمار در جامعه اسلامی باشند.

            از جمله مهمترین سازمانهای جایگزین احزاب سیاسی بودند که مهمترین نقش را در تسریع فرایند گذار استعمار قدیم به استعمار جدید و تخلیه انرژی توده های مسلمان و جنبش های اسلامی داشتند. اغلب احزاب سیاسی که در اوایل دوران استعمار تشکیل گردید، به طور مستقیم یا غیر مستقیم از جانب قدرتهای استعماری حمایت و تامین مالی می شدند.

            حزب سیاسی، اندیشه و رفتار سیاسی مسلمین را درگفتمانی گرفتار نمود که هنوز هم از آن رهایی نیافته است. در دفتر افسانه های مشهور این دوره که تاریخ معاصرش نامیده اند چنین ادعا شده است که این احزاب و رهبران آنها بودند که قدرتهای استعماری را به اعطای استقلال واداشتند. برخی از رهبران این احزاب به قهرمانان ملی و بعضاً شخصیت های افسانه- ای تبدیل شده اند. لکن واقعیت امر این است که قدرتهای استعماری تنها زمانی حاضر به عقب نشینی شدند که دست پروده های بومی شان مایل و مستعد ادامه کار غربی سازی، که در دوره استعمار آغاز شده بود، شدند.

            آن به اصطلاح «استقلال»‌و «انتقال قدرتی»‌که تحت عنوان «استعمار زدایی»‌صورت گرفت، در واقع صرفاً مرحله ای دیگر و بالاتر در جهت توسعه نظام استعماری و ظرافت بخشی به آن بود. و در نتیجه آن امت به «دولت- ملت» های کوچکی تقسیم شد که توسط طبقه خواص استعماری مسلمان تحت کنترل و نظارت قدرتهای استعماری یا قیمومت قدرتهایی مانند آمریکا و شوروی اداره می شد. واقعیت این است که این اساسی ترین کارکردی بود که رهبران سیاسی در دوران استعمار قصد نیل به آن را نمودند و نائل هم شدند. نتیجه آن شد که مسلمین برده سیاسی تمدن غرب شوند و اسارتهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی آنها در مقابل غرب تداوم یابد و لذا ناچاریم چنین نتیجه گیری کنیم که امت اسلامی هنوز در دوران استعمار به سر می برد.

            نظام های سیاسی حاکم بر کشورهای اسلامی که در واقع ادامه همان نظام سیاسی استعمار برهنه است مبتنی بر اندیشه سیاسی غرب بوده است که در طول دوره اول استعمار به طبقه نخبگان مسلمان آموزش داده می شد.

 

 

       اندیشه سیاسی مسلمانان:

            ابهام و سردرگمی مسلمانان عصر حاضر در هیچ یک از رشته های علوم انسانی به اندازه ابهام و سردرگمی وی در رشته علوم سیاسی نیست. این سرگشتگی هم در میان طبقه تحصیلکرده و هم در رده شاغلین به «فن» یا «علم» سیاست – یعنی سیاستمداران- به خوبی دیده می شود. اندیشمند علوم سیاسی مسلمان باید این سوال ساده را از خود بپرسد که آیا میان اوو اندیشمند علوم سیاسی غیر مسلمان که دارای درجه تحصیلات، پست های دانشگاهی و موقعیت های مشابهی است هیچگونه تفاوتی وجود دارد؟ پاسخ صادقانه به این پرسش منفی است که در عین حال جواب صحیح نیز هست. نکته مهم در جمله «اندیشمند علوم سیاسی مسلمان»‌نهفته است. در حقیقت، شخصیت اسلامی موجود در این فرد مجزا و مستقل از رشته دانشگاهی اوست؛ به اصطلاح مانند دو نفر هستند در قالب یک شخص؛یکی از آنها مسلمان و دیگری دانشمند علوم سیاسی. شخصیت مسلمان در او مومن به اسلام است، در حالی که علم سیاسی وی غیر اسلامی است. شخصیت مسلمان مومن و شخصیت اندیشمند علوم سیاسی غیر مسلمان در کنار هم در وجود یک فرد واحد بسر می برند و موجب دوگانگی ارزشی و سرگشتگی وی می گردند و زمانی که چنین «اندیشمند علوم سیاسی مسلمانی»‌که دچار عارضه تفکیک شخصیت است مبادرت به اظهار نظر درباره تئوری «سیاست در اسلام»‌و «جامعه اسلامی« می نماید، سرگشتگی به حد اعلای خود می رسد.

            تا پیش از پنجاه سال پیش نام و نشانی از خداوندان اندیشه سیاسی و صاحبان علم سیاست نبود و پیش قراولان آنها در قرن حاضر منصوب شدند ولی هنگامی که سوال می شود که موضوع علوم سیاسی چیست؟ پاسخی که بلافاصله داده می شود این است که: افکار و اندیشه های افلاطون (Plato)، ارسطو (Aristotle)،‌آگوستین (Augustine)، آکونیاس(Aquinas)، ماکیاولی(Machiavelli)، دانته(Dante) ، هابز(Hobbes)، جان لاک(Lock)، روسو(Rousseau)، بنتهام(Bentham)، مارکس(Marks)، و جان استوارت میل(John Stuart Mill)، آنگاه به توضیحاتی از کشورهای بزرگ و مدرن برمی خوریم (مثل ایالاتد متحده، بریتانیا،‌فرانسه، جمهوری خلق چین،‌آلمان،‌روسیه) و چند نام دیگر و بالاخره با مطالب گسترده ای که در عصر حاضر در تحلیل مفاهیم به رشته تحریر درآمده است،‌مواجه می شویم.

            اگر به مطالب فوق با دقت بیشتری بنگریم،‌سوالات بسیاری مطرح می شود. برای مثال اگر پدر علوم سیاسی یعنی افلاطون کتاب «جمهوری»‌خود را حدود 2400 سال پیش نوشت، در این فاصله زمانی فرزند این پدر کجا بوده است، قسمتی از جواب این است که فرزند مزبور صدها سال به کلیسا رفت و آنگاه از صافی نهضت کلیسا (Reformation) و رنسانس (Renaissance) عبور داده شد و سپس به ناچار از دانشکده هایی مثل حقوق، تاریخ و فلسفه سردرآورد، تا اینکه بالاخره به عنوان یک رشته مستقل به رسمیت شناخته شد. اگرچه خواهر دو قلوی آن یعنی «روابط بین الملل»‌همچنان با مشکلاتی که بر سر راه تولدش وجود دارد،‌دست به گریبان است. این همه جواب است اما قانع کننده نیست زیرا این سوال هنوز پابرجاست که: به چه دلیل کلیسا و دانشکده های حقوق، تاریخ و فلسفه، کودک مزبور را تا این حد در بطن خود نگاه داشتند و آنگاه ناگهان به این سرعت آنچنان طفل سالمی به دنیا آوردند که ظرف مدت پنجاه سال (که در زمینه 2400 سال اصلاً زمان به حساب نمی آید) که یک فرد بالغ پر قدرت و پر اشتها برای تولید مثل تبدیل شده است ؟! و چرا این اتفاق به طور تقریباً ناگهانی در قرن بیستم روی داد؟‌چرا در قرن هجدهم و یا نوزدهم اتفاق نیفتاد؟ و یا چرا نتوانست یک قرن دیگر صبر کند تا در قرن بیست و یکم ظهور خود را اعلام کند؟

            پاسخ این سوالات روشنگر بسیاری از معماهاست. یکی از پاسخها می تواند این باشد که علوم سیاسی که اکنون در جریان است،‌در این مقطع زمانی شدیداً‌ مورد نیاز بود و دلیل موفقیت و گسترش چشمگیر آن و همچنین به رسمیت شناخته شدن آن و حمایت و پیروی از آن تا این حد همه و همه به همین دلیل «نیاز»‌بوده است. و اما چه کسی به آن نیاز داشت و به چه منظور؟ تیلر (A.J.P.Taylor) تاریخدان مشهور انگلیسی می نویسد: «‌مدت زیادی طول کشید تا چرخهای تمدن اروپا به گردش افتاد، برتری آن ابر تمدنهای غیر اروپایی) تنها در قرن شانزدهم آغاز شد (هنگامیکه اسپانیا از تسلط مسلمانان خارج شد) و پیروزی اروپا صرفاً در قرن بیستم به واقعیت پیوست.»‌غرب برای حفظ دستاوردهای این پیروزی و تداوم سلطه سیاسی که در پی سلطه فرهنگی و اقتصادی و نظامی بدست آورده بود می بایست مجموعه قواعد و قوانینی مشخصی را در حوزه سیاست تدوین نماید با نام اندیشه سیاسی و علوم سیاسی و کشورها و ملتها را ملزم به رعایت این قواعد و بازی در چارچوب این قواعد و قوانین به ظاهر علمی و متقن نماید.

            در دنیای معاصر ریشه های علوم سیاسی مدرن را به وضوح می توان دید. به این ریشه ها مجال آن داده نشد تا به آزادی توسعه یابند. مثلاً به آنها این اجازه داده نشده است تا از افکار و اندیشه های «غزالی»‌،« ابن رشد»، «ابن سینا» و یا حتی «ابن خلدون» بهرهمند گردند. بلکه بالعکس مراقبت شدید به عمل آمده است تا ریشه های علوم سیاسی جدید، بدون اینکه کوچکترین تماسی با مسلمانان یا اسلام پیدا کنند،‌مستقیماً  به سراغ یونان باستان و کلیسای قرون وسطی رفته و سپس به دوران فئودالیته و آنگاه به ناسیونالیسم در اروپا برگردد.

            سردرگمی و ابهام در افکار سیاسی مسلمانان عصر حاضر از جمله دانشمندان حرفه ای علوم سیاسی و سیاستمداران تا حدود زیادی ریشه در خود علوم سیاسی مدرن دارد. تاکنون هیچگونه توافقی بین متخصصین علم سیاست پیرامون تعریف کلمه «سیاست» بوجود نیامده است. اگرچه کلمه (Politics) از ریشه کلمه یونانی (Polis) ( به معنی شهر) مشتق شده است،‌ولی امروزه رنگ معانی و مفاهیم جدید و متعددی را به خود گرفته است.مثلاً‌ «مورگنتا» (Morgenthau) معتقد است: «سیاست عبارت است از تلاش برای کسب قدرت.» «لاسول» (Lasswell) سیاست را «‌مطالعه و تثبیت نفوذ و ذی نفوذ» می داند. ایستون (Easton) تعریف دیگری از سیاست دارد: توزیع اقتدار آمیز ارزشها»‌ «برنارد کریک» (Bernard Crick) به اظهار یک نظر کهنه و رنگ و رو رفته اکتفا کرده می گوید:‌«سیاست، سیاست است!» «کریک» به نقل از «ایزاک دیزرائیلی»‌(Isaac Disraeli) می نویسد: «سیاست عبارت است فن حکومت بر بشر از طریق فریب دادن او».

            تصویر سیاست به صورت یک بازی کثیف و سیاستمداران به عنوان بازیگران آن در سرتاسر جهان از جمله غرب،‌همچنان پابرجاست. مجموعه ارزشهایی که در گفتمان مدرن علوم سیاسی یافت می شود همچون خود علوم سیاسی جدید هیچ مبنای ثابتی ندارد و کاملاً‌ نسبی می نماید. این ارزشها از یک «دولت- ملت»‌(واحدهای سیاسی جدیدی که غرب برای دنیای مدرن طراحی کرد) تا دولت- ملت دیگر تفاوت دارند. وحتی در درون یک دولت- ملت (Nation-State) در شرایط و موقعیتهای مختلف این ارزشها دچار تغییر می شوند. تعریف و تعیین ارزشها که به اصطلاح برآمده از مجموعه قواعد و قوانین متقن!‌ علوم سیاسی و روابط بین الملل جدید هستند در شرایط مختلف تنها وابسته به یک عامل اساسی است به نام «منافع ملی». لذا بدیهی است روابط میان دولت- ملت ها، نمایانگر رقابت و مبارزه ای است در جهت کسب منفعت و قدرت از طریق و به خاطر افزایش قدرت.

 

 

        دولت – ملتهای مسلمان

            مطالعه اجمالی دو جنگ جهانی اول و دوم به وضوح نشان می دهد که چگونه امت اسلامی توسط استعمار به واحدهای سیاسی خرد ملی تکه تکه گردید تا این لقمه بزرگ و گلوگیر با تکه تکه شدن قابل بلعیدن شود و تکه ای از آن دهان صهیونیسم بین الملل فرو رود. حقیق امر این است که کلیه دولت- ملتهای مسلمان محصول تمدن غرب و دوره سلطه استعماری آن بر جهان هستند و از این جهت تفاوتی با سایر دولت- ملتها ندارند. اهداف، ساختار و الگوهای رفتاری تمام این دولت- ملتها مشابه یکدیگر است، خواه دولت ملی در اروپا باشد و خواه در آفریقا یا آسیا و آمریکا. آن قیاسی را که در رابطه با دانشمندان علوم سیاسی مسلمان به آن اشاره شد، در اینجا نیز مصداق پیدا می کند. دقیقاً به همان منوال،‌کشورهای مزبور نیز مسلمانند اما ساختار سیاسی آنها- یعنی قالب حکومتی آنها که مبتنی بر ناسیونالیسم است- غیر اسلامی می باشد. ناسیونالیسم صورتی مدرن از قبیله گرایی در دوران جاهلیت اولی و دنبال آن است. و ریشه اصلی مصائب امروز امت اسلامی را باید در این جاهلیت مدرن جستجو کرد که در قرن اخیر به جان امت افتاده است. لذا باید با واقع بینی به وضعیت کنونی امت بنگریم و به واقعیتی که در جلو چشمان ما خودنمایی می کند اذعان کنیم و آن واقعیت این است که: امروز تجلی اساسی ترین رکن سیاسی اسلام یعنی حکومت اسلامی در هیچ کجا (به استثنای ایران) مشاهده نمی گردد. درواقع این مرحله از تاریخ که طی آن امت اسلامی به صورت دولت- ملتها تکه تکه، دسته بندی و بسته بندی شده است، صرفاً ادامه و دنباله دوران استعمار اروپایی است. به جای اداره حکومت بطور مستقیم و از غرب، کشورهای مسلمان هم اکنون بوسیله نهادها و سنن اروپایی و از طریق دست چینی از نخبگان مسلمان محلی که با جهان بینی مادی و غرب اشتراک عقیده دارند، اداره می شوند.

            بنابراین به مفهوم واقعی کلمه تمام این کشورهای مسلمان غرب زده هستند و همچنان به نوعی زیر نفوذ استعمار غرب قرار دارند. در واقع اقتصاد عمده دولت- ملتهای مسلمان کاپیتالیستی بوده و در اقتصاد کاپیتالیستی بین المللی ادغام شده است.

            سازمانها و شرکتهای بین المللی تجاری، کمک رسانی، امور مالی و پولی و بیمه در واقع اشکال جدید همان کمپانی سابق «هند شرقی»‌می باشند. و در همین زمینه یعنی ایجاد دولت- ملتها و شیوع فرهنگ سرمایه داری در سرتاسر جهان است که باید ادعای تیلر مبنی بر این که «پیروزی تمدن غرب تنها در قرن بیستم ممکن شد»‌را مورد بررسی قرار دهیم.

            ما اکنون «زندانیان مستقل تمدن غرب»‌هستیم. علمای مسلمان و اندیشمندان علوم سیاسی  مسلمان، اکنون باید همانند یک گروه زندانی به گفتگو بنشینند. آنها باید مقیاس و مدل زندانی را که در آن به سر می بریم مشخص کرده و نقشه دقیقی از زندان تهیه نمایند. ابعاد چهارگانه این زندان، بعدهای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می باشند. این ابعاد به وسیله کانالهای اندیشه به هم متصلند که اندیشمندان علوم سیاسی، خود نمونه های برجسته ای از این کانالها هستند و در عین حال خود از جمله زندانیان بشمار می روند. برای طرح نقشه فرار از این زندان جامع بدون در و بالاخره اجرای چنین نقشه ای، شاید برای مدتی هم که شده مجبور شویم مانند زندانیان نمونه رفتار کرده و به نحوی با زندانبانان خود معاشرت کنیم که سوء ظن آنها برآنگیخته نشود.

            ابتلای ما به چنین وضعیت کابوس آسایی نتیجه جمع شدن تدریجی اثرات صدها سال غفلت پیشینیان ما و نشانگر کوتاهیها و سهل انگاریهایی است که آنها مرتکب شده اند. سه عامل اساسی در گرفتار آمدن ما در این مرداب  نقش اساسی داشته اند که تنها یکی از آنها عامل «استعمار»‌خارجی است اما دو عامل اساسی دیگر از ماست که برماست. «استبداد»‌و «فقر فرهنگی» و یا به عبارت صحیح تر «فقدان فرهنگ صحیح دینی»‌ ناشی از غفلت و امهال خود مسلمانان است. و این هر سه عامل بدبختی ما ریشه در یک کلمه دارد و آن اراده ماست و خروج و رهایی نیز در همین کلمه مستتر است. «ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم»‌ خداوند سرنوشت هیچ جامعه ای را تغییر نمی دهد مگر آنکه اهل آن جامعه خود تصمیم به تغییر سرنوشت خویش بگیرند. به عبارت دیگر تا یک تحول درونی و انفسی از بطن توده های مردمی و پیش از آن اراده چنین تحولی شکل نگیرد مسیر و مصیر جامعه به سمت تعالی یا سقوط امکان پذیر نیست. ما با پای اراده خویش به این چاه ویل گرفتار آمده ایم و با پای خود نیز باید از آن رهایی یابیم.

 

 

 

            بیداری اسلامی اولین گام رهایی:

            اولین گام رهایی بیداری است. یعنی اینکه بوی نامطبوع محیطی که در آن آرمیده ایم ما را از خواب بیدار کند و از سوی دیگر رایحه جامعه عدل الهی ما را بی تاب رفتن و رهایی نماید. این هر دو ممکن نیست مگر با علم بر دو چیز: اول علم به ذات و ماهیت تعفن برانگیز مرداب ارزشهای تمدن مادی که تمام شئون زندگی ما را به سلطه کشیده است و دوم آگاه شدن ولو نسبی نسبت به فضای بیرون مرداب و شناخت مستمسکی که ما را از این رهایی بخشد و بدان رساند.

            خوشبختانه اولین گام رهایی یعنی «بیداری اسلامی»‌تا حدود زیادی در اثر انفجار عظیمی که در گوشه ای از امت اسلامی رخ داد برداشته شده است. انقلاب اسلامی ایران چشمان خفته ملیونها مسلمان را در سراسر جهان بر روی واقعیتهای دنیای معاصر گشود.

            مواجهه ما با دشمنانمان مواجهه با کفر سازمان یافته است و از این جهت جز با بسیج و سازماندهی نیروهای ایمانی نمی توان در برابر سازمان کفر جهانی قد علم کرد. ایجاد حکومت اسلامی پس از انقلاب اسلامی در ایران اولین گام سازماندهی و تشکل نیروهای جبهه حق در دنیا بود. و از این جهت است که این انقلاب و حکومتی که در پی آن آمد بدان حد زندانبانان ما را به هراس انداخته است که برای دوبار خواب کردن مسلمانان دست و پای خود را گم کرده اند. از سویی با تمام قوا سعی در خفه کردن آتش انقلاب اسلامی و جلوگیری از گسترش شعله های آن به دیگر نقاط جهان کرده اند و از سویی دیگر برای مسلمانان و مستضعفین جهان لالایی می خوانند تا دوباره خوابشان ببرد.

            آنچه که در بوسنی هرزگوین،‌افغانستان،عراق، لبنان و امروز در فلسطین و دیگر نقاط پر جنب و جوش دنیای اسلام می گذرد نتیجه موج بیداری اسلامی است که با انقلاب اسلامی ایران شکل گرفته است و حضور مجدد استعمار برهنه در افغانستان و عراق و احیاناً‌ دیگر نقاط دنیای اسلام در آینده نزدیک برای آنست که یک ربع قرن لالایی نتوانست مسلمانان منطقه را به خوابی دوباره فرو برد و این بار استعمار آمده است که دیگر کار را یکسره کند. «یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم والله متم نوره»‌می خواهند نور خدا را با فوتهای دهانشان خاموش کنند اما خداوند گسترش دهنده نورش است.

 

 

        اتحاد امت تنها راه رهایی:

            امت اسلامی برای خروج از مصائبی که به تدریج در چند قرن اخیر گرفتار شده است فقط یک راه دارد و آن «اتحاد»‌است. در حقیقت بیداری اسلامی مقدمه اتحاد است و اتحاد امت ذی المقدمه ای است که جز با تحقق مقدمه بیداری محقق نخواهد شد و بیداری اسلامی اگر و حقیقتاً‌ بیداری باشد ضرورتاً‌ به همین ذی المقدمه ختم می شود. انسان مسلمان امروز با گوشه چشمی به پیشینه تاریخی خویش به سهولت درخواهد یافت که عامل اساسی بدبختی و مصائب دیروز و امروز امت نتیجه انواع و اقسام تفرقه ها و جدایی ها ئیست که بر جان و پیکره امت افتاده است. مسلمان بیدار درخواهد یافت که دیگر راهی نمانده است جز «اتحاد».

            اتحاد امت مستلزم یک خیز دسته جمعی است. این خیز دسته جمعی همان نهضت جهانی اسلام است که با انقلاب اسلامی ایران آغاز شده است و به ایجاد حکومت جهانی اسلام ختم خواهد شد. و این ختم خود آغاز دوران جدیدی در تاریخ است. وسیله و ابزار تحول کلی امت چیزی جز «نهضت جهانی اسلام» نمی تواند باشد. «نهضت جهانی اسلام» یا آنچه که امام خمینی (ره) «بسیج جهانی اسلام» می نامید دو وجه اساسی دارد. وجه اولیه این حرکت وجه سلبی است برای رهایی. یعنی انکار و سلب تمام خدایان و بت های عصر جاهلیت مدرن و رهایی از همه قید و بندهای آن. وجه دوم این حرکت جهانی وجه ایجابی است برای سازندگی؛ سازندگی مدینه فاضله جهانی تحت لوای یک رهبر و امام عادل. از این روست که سلسله- جنبان نهضت جهانی اسلام یعنی امام خمینی(ره) در آخرین ماههای حیات خویش رسالتی سنگین را بر دوش سربازان نهضت جهانی اسلام گذاشتند: «باید بسیجیان جهان اسلام در فکر ایجاد حکومت بزرگ اسلامی باشند،‌و این شدنی است. چرا که بسیج محدود به ایران اسلامی نیست و باید هسته های مقاومت را در سراسر جهان تشکیل دهیم.»

            امام خیمنی (ره) با نفی ارزشی تمام مرزهای ملی و جغرافیایی به دنبال برچیدن دیوارها و حصارها از سر راه انقلاب اسلامی بودند تا با «صدور انقلاب» دامنه نهضت اسلامی مردم ایران جهانی شود و هرچه سریعتر نهضت به اتحاد امت اسلامی و تشکیل حکومت جهانی اسلام منجر شود. امام (ره) در پیامی به مسلمانان می فرمایند: «جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمی شناسد و ما باید در جنگ اعتقادیمان بسیج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم.» و در جایی دیگر با قاطعیت اعلام می کنند: «ما انقلابمان را به تمام جهان صادر می کنیم.»

 

 

        نهضت جهانی اسلام:

            «نهضت جهانی اسلام» هیچگونه مرزی را در میان امت به رسمیت نمی شناسد تلاش برای آزاد سازی هر بخشی از امت،‌می تواند در هر بخش دیگر از امت صورت پذیرد. هر بخشی از امت به منزله دارایی بالقوه ای برای سایر بخشهای امت به شمار می رود. این بدان معناست که هر مانعی بر سر راه نهضت اسلامی در یکی از بخشهای امت وجود داشته باشد، به منزله سدی بر سر راه تمامی نهضت اسلامی به شمار می رود. هر مسلمانی در هر نقطه از جهان، حتی در دور افتاده ترین نقاط،‌در این تلاش شرکت داشته باشد، در واقع در یک تلاش جهانی شرکت کرده است. هر گروهی که در این تلاش شرکت نماید هرچند کوچک و دور افتاده باشد، بخشی از بسیج جهانی اسلام علیه کفر جهانی را تشکیل داده است.

            برای اینکه بتوانیم در مقابل قدرت ناسیونالیسم مستقر در سرزمینهای تحت سلطه حکومتهای ملی و سیستم بین المللی جهانشمولی که تحت سلطه نیروها و امکانات بسیج شده دشمنان قرار دارد، قیام کنیم و آنها را شکست دهیم،‌ابتدا باید کلیه آثار ناسیونالیسم را از نهضت اسلامی ریشه کن کنیم. سرانجام شکل نهایی امت در گرو شکلی است که امروز نهضت اسلامی به خود می گیرد. در حال حاضر «نهضت اسلامی» در ایران یک «انقلاب اسلامی»‌ایجاد کرده و در قلمرو حکومت ملی گرایی ایران سابق هم اکنون یک «حکومت اسلامی»‌بوجود آمده است و در واقع در جهان معاصر تنها در ایران ادغام کامل «حکومت اسلامی» و «نهضت اسلامی» تحقق یافته است و هم اکنون در ایران حکومت نهضت است و نهضت همان حکومت. این ترکیبی است که اولین بار در صدر اسلام بین حکومت و  نهضت بوجود آ,د. و اگر چنانچه کل امت در ایران خلاصه می شد وضعیت موجود کمال مطلوب می بود. ولی حقیقت این است که ایران فقط بخشی از امت را تشکیل می دهد و تنها 65 میلیون مسلمان در ایران زندگی می کنند درحالیکه آمار کل امت از یک میلیارد و نیم مسلمان بیشتر شده است. ولی باید به این نکته مهم توجه نمود که هم اکنون موقعیتی حاصل شده که قبلاً‌ وجود نداشته است: پیدایش یک حکومت اسلامی در بخشی از سرزمین امت. پس باید رابطه ای بین حکومت اسلامی و نهضت جهانی اسلام برقرار باشد. این دو باید برای بنای تاریخ نوین امروز و آینده با یکدیگر همکاری لازم را به عمل آورند. حکومت اسلامی که فعلاً‌ از نظر جغرافیایی محدود است و نهضت اسلامی که حد و مرزی نمی شناسد، در واقع لازم و ملزوم یکدیگرند. در تحلیل نهایی حکومت اسلامی را نمی توان در داخل یک محدوده جغرافیایی محصور نمود اما در شرایطی که هم اکنون بوجود آمده و حکومت اسلامی به یک ناحیه کوچک جغرافیایی محدود است، دفاع از آن وظیفه همه مسلمانان در سراسر جهان می باشد و دفاع نظامی از حکومت اسلامی تنها نوع محدودی از دفاع است. در عوض حکومت اسلامی نیز موظف است ه حمایت و دفاع از مسلمانان و اعضای امت در سراسر جهان و تلاش بی وقفه برای اتحاد امت اسلامی در برابر جبهه کفر جهانی است. در اصل یازدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده است: «به حکم آیه کریمه «ان هذه امتکم امه واحده و انا ربکم فاعبودون»‌همه مسلمانان یک امت اند و دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است سیاست کلی خود را پایه ائتلاف و اتحاد ملل اسلامی قرار دهد و کوشش پیگیر به عمل آورد تا وحدت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان اسلام را تحقق بخشد.»

            طبیعی است که حکومت اسلامی از امتیازاتی مانند امکانات و نیروهای آماده و نهادهای تمرکز یافته برخوردار است که در اغلب موارد نهضت اسلامی فاقد آنهاست، ولی از سوی دیگر نهضت اسلامی دارای انعطاف و گسترش کیفی و کلیه مزایای یک «سیستم باز»‌ می باشد که برای حکومت اسلامی بسیار ارزشمند است. زمانیکه سیستم باز نهضت اسلامی و امکانات بسیج شده حکومت اسلامی در یکدیگر ادغام شوند،‌محصول آن چنان قدرتی خواهد بود که شکست آن تقریباً غیر ممکن است. ایجاد چنین رابطه ای میان حکومت اسلامی در ایران و نهضت اسلامی در جهان یکی از یزرگترین و اساسی ترین وظایف امروز مسلمانان هست. بی شک پس از ایجاد این معادله نخستین،‌ انقلابهای اسلامی دیگر و حکومتهای اسلامی جدید، بطور طبیعی بوجود خواهند آمد و راه برای اتحاد امت و ایجاد حکومت جهانی اسلام هموار خواهد شد. (ان شاء‌ا...)

 

/ 0 نظر / 8 بازدید